۴۸ مطلب با موضوع «روزانه ها» ثبت شده است

i had a flashback

سرم تیر کشید
من هیچ وقت سابقه سردرد را نداشتم
نهایتا چشمانم درد میگرفت
گوشم درد میگرفت
فکم درد میگرفت
اما سردرد؟
هیچ وقت!

پشت سرم درد گرفت، شدیدا تیر میکشید
و ناخودآگاه با هر دودستم سرم را گرفتم و فشردم
همین سردرد صدای خنده ام را قطع کرد
هیچکس نفهمید
اما او برگشت و نگاهم کرد

با نگرانی

لعنتی! نگرانی؟ چرا؟ به تو چه ربطی داره آخه؟


به خانه رسیدم، کمی فکر کردم
به سینا پیام دادم
سینا همیشه کار درست لعنتی را میداند.

تشویقم کرد به دیدارش بروم
 و حرف بزنیم

با اکراه به پای میز محاکمه آمد.
ساعت ها با هم صحبت کردیم. عوض شده بود. به اندازه دوسال عوض شده بود.
اما هنوز هم زبانش را میدانستم


زبانش را باز کردم
گفت حسادت میکند، به هرکسی که به من نزدیک می شود و او نیست
گفت یک سال تمام هر روز که چشمانش را باز میکرده به من فکر میکرده
و هرشب قبل خواب فکرهای صبحش را مرور میکرده

ضربه کاری بود
انتظارش را نداشتم
باید محاکمه میشد
حال دلم میخواست ببخشمش


نبخشیدم. دستانش را گرفتم، آرامش کردم. باز هم حرف زدیم. ساعت ها.

باز هم حرف زدیم
ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها


و من فهمیدم که او برای من تمام شده است. ما فقط هردو خاطره ای را سخت در آغوش کشیده ایم و با عطرش مست می شویم.
نبخشیدمش.

اگر ببخشمش راه را برای بازگشتش باز میکنم.
نمی بخشمش.

ما نباید هیچ وقت برگردیم. این راه اشتباه است. سراب است. هیچ چیز آنجا نیست. هیچ چیز.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

وقتی که دردت را میدانم

سخت است، این که آدم زبان خودش را یاد بگیرد خیلی سخت است.
حداقل برای من که سخت بود.
که بدانم دلیل بهانه هایم چیست. که بدانم هر هوایی که به دلم میفتد را چطور آرامش کنم.
که بدانم چه وقتهایی اگر خودم را رها کنم اشکم روان میشود و چه وقتهایی میتوانم خودم را گول بزنم که یادم برود.
که خودم را ارام کنم، خودم را دلداری بدهم. کلاه بگذارم سر خودم حتی.

همه اینها را یادگرفته ام، اما هنوز نمیتوانم هجوم یکباره خاطرات را کنترل کنم.
مثل وقتی که خسته از سرکار میرسم، به اتاق خودم پا میگذارم و غرق در عطری آشنا میشوم و پایم از روی خط زمان میلغزد و همه خاطراتی برای کمرنگ شدنشان جنگیده ام یکباره جان میگیرند...
مهمان عزیزم میرود، عطرش در اتاق میماند و من هنوز باید با شبیخون خاطرات بجنگم. عقب برانمشان و مغلوبشان کنم.

این را هم یادبگیرم، به خودم یک جایزه درست و حسابی میدهم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

محکوم به دختر بودن

من به خوبی به حقایق آگاهم.
بله، من یک دخترم.
بله، من ساکن یک شهر کوچکم.

بله، در خانواده ایرانی- سنتی تصمیم اول و آخر با پدر خانواده است.

اما این همه حقایق نیست.

من همیشه یک دختر بوده ام. و همیشه بیزار بوده ام از اینکه در این گوشه دنیا یک دختر شده ام.

چند سالی بود که با خودم و با جامعه کنار آمده بودم. چندسالی بود که سکوت میکردم و منزجر میشدم و میگذشتم. برای چیزی نمیجنگیدم.

نه که چیزی برای جنگیدن نداشته باشم، چرا... دلایل بسیاری برای جنگیدن و پیروز شدن داشتم. اما هزینه این نبرد ها آنقدر بالا بود که توان پرداختش را نداشتم.

بگذارید حقیقت دیگری را به شما بگویم.

فرض کنید چهل روز است که به یک شرکت که در سطح ملی فعالیت می کند و شناخته شده است وارد شده اید.

فرض کنید چهل روز با تمام قوا تلاش میکنید. شما یک کارشناس ساده هستید. اما هر روز با مدیر عامل صحبت میکنید و مدیر عامل برای شنیدن سخنان شما همیشه وقت دارد.

فرض کنید بعد از چهل روز می آیند و به شما می گویند کاش میشد ده تا نمونه از روی تو کپی میگرفتیم.
نمی شود در آن واحد در 4 واحد متفاوت کار کنی؟ فرض کنید بعد از چهل روز به سطحی از اهمیت برسید که کارمندانی که دو سال سابقه کار در آن شرکت را دارند، نرسیده اند.

فرض کنید به شما این فرصت را بدهند که بخش فروش عمده شرکت را به تنهایی هدایت کنید.

و فرض کنید هزینه سفرتان به سراسر ایران هم(در صورت پر بازده بودن بخش عمده) پرداخت شود.


آیا این پیشنهاد را رد میکنید؟

من که اینطور فکر نمی کنم.

من هم رد نکردم.


اما من یک دخترم.

دختری از اهالی یک شهر کوچک که مردمش هیچ دغدغه ای جز فضولی در زندگی یکدیگر ندارند.

من اصلا نباید کار کنم و مستقل باشم. چون هیچ نیازی به این کار ندارم.

هیچ دختر مجردی در شهر من حق ندارد به تنهایی چمدان کوچکش را برای سفر های کاری ببندد و راه بیفتد و از فرصتهایش استفاده کند.

بهتر است به شغل ها کم دردسر تر رضایت بدهد... اخر چه کسی گفته دختر برای این کارها ساخته شده؟ چه کسی گفته دختر باید رویا پردازی کند و در رویاهایش خودش را در سطح تجارت جهانی ببیند وقتی که حتی  اجازه ندارد در سطح ملی دست به تجارت بزند؟ 

دختر باید راضی باشد.

نه به رضای خودش، نه به رضای خدا.

به رضای جامعه

به رضای حرف مردم

به رضای مردهای خانواده اش

گفتم باید؟

بله، باید. اما مگر ما همیشه از باید ها تبعیت کرده ایم؟

بهای این نبرد را میپردازم و پیروز می شوم.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
هلیکس

به سطح برو

به سطح برو.
آنجا نه دردی هست و نه غمی.
در سطح، هرچیزی گذار است.
آدم های زیادی را انتخاب کن، و با هرکدام بیشتر از چند جمله سخن نگو.

به هیچ کس بیشتر از چند ثانیه نگاه نکن.
به هیچ کس بیشتر از چند لحظه فکر نکن.
به سطح برو.

دوستان زیادی داشته باش و هیچ کدام را حقیقتا نشناس.

به سطح برو

آنجا غمی نیست.

و بعد با افتخار اعلام کن:
من سنگ خوشبختی هستم.


پ.ن: شاید موقت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
هلیکس

تو؟

خواستم تو را هم پیامبر بخوانم
نشد
تو برای من پیامبر نبودی
راستش را بخواهی، من هنوز نمیدانم تو را چه باید بخوانم
پیامبر می آید که راه نشان بدهد و چشم باز کند
تو هم، راهی را به من نشان دادی و چشمانم را به روی خیلی چیزها باز کردی. شاید تو هم می توانی پیامبر من باشی. اما تو بیشتر از اینها بودی.

راستش را بخواهی، خیلی ساده بخواهم بگویم، به نظرم اینطور است که هرکسی
هر ادمی
باید خیال لطیفی و نازکی را داشته باشد در دل، که هروقت برید از همه چیز، در آغوشش بکشد و آرام موهای پشت گرنش را نوازش کند و برایش از دنیایی بگوید که وجود ندارد

راستش هنوز هم روزهایی که کم می آورم، معجزه تورا در آغوش میکشم....
از راه میرسم، دست و صورتم را می شویم. نهارم را (معمولا با 4 ساعت تاخیر ) می خورم، راه میفتم میروم روی زمین پای مبل دارز میکشم و پاهایم را میگذارم روی مبل، دسته ای از موهایم را به روی چشمانم میکشم
و برای خیالت از دنیایی می گویم که هیچ وقت نبوده است... که هیچ وقت نخواهد بود... بعد آرام می گیریم و بقیه روز را خیلی راحت تر میگذرانم
میبینی؟
بودنت مهم نیست
نبودنت مهم نیست
تو نیستی و
معجزه تو، همراه من است و هنوز التیام میبخشد.
بگو ببینم،
معجزه کدام پیامبر بعد از خودش ادامه داشت؟
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

درماندگی-2

هوای گرم بیرون سالن روی صورتم می نشیند. نور چشمانم را میزند. با دستم بر چشمانم سایه می اندازم و سه پله را با شک پایین می آیم. پاهایم سست شده اند. یادم می افتد که عینک آفتابی دارم... چه خوب... چه خوب. دلم میخواهد صورتم را پنهان کنم. میدانم الان صورتم چه شکلی شده است. دوست ندارم هر کسی چشمش به این صورت بیفتد، این حالت چهره را دوست ندارم کسی ببیند... مگر افرادی خاص. مثلا عاطفه همیشه میگفت: وقتی این شکلی میشی نمیدونم باید چیکار کنم.
یا او... او وقتی این چهره را می دید دست و پایش را گم میکرد. از خودش عصبانی میشد و عصبانیتش به من منتقل می شد و جنگ راه میفتاد و دعوایی که در سکوت ادامه پیدا میکرد و با کوبیدن درهای ماشین شدت می گرفت.
سه شنبه ساعت 17 من در میدان اصلی شهر کوچکم، چهره ام را با عینک آفتابی بزرگم می پوشانم. دلم برای آن شهر سرد تنگ می شود. همانجا که تا دلم می خواست در خیابان هایش، کوچه هایش، کوچه باغ هایش قدم میزدم و هیچ نگاهی برایم سنگین نبود: هیچ نگاهی، نگاه یک آشنا نبود. من آنجا غریب بودم. غریب و آزاد.
کاش هنوز هم غریب بودم، گم بودم، نامرئی بودم. آنجا هروقت دلم میگرفت، راه میفتادم و میرفتم. میرفتم و میرفتم و میرفتم و هربار تاریکی هوا دستم را میگرفت و به زور من را به آن دخمه تنگ و تاریک و خفه می کشاند که باز هم الکی لبخند بزنم و بروم در نقش یک دختر عادی با حالی عادی.
یاد آن روز زمستانی میفتم که قلبم در چهار راه خوشبختی گرفت. یاد حس تنهایی که در صدم ثانیه وجودم را فراگرفت. یاد درماندگی خودم میفتم. به تیرچراغ برق تکیه دادم. و تمام شدم. برای یک لحظه تمام شدم. نفسم بند آمد. چراغ سبز شد. ماشین ها راه افتادند. صدا در گلویم مرده بود. دفن شده بود.
نه نفسی، نه صدایی... نه دستی.
آن لحظه ی تار بود که معنی غریب را به من فهماند.
نفسم برگشت. قفسه سینه ام کمی آرام گرفت و من دست تاریکی را گرفتم.
بعد از آن روز، دیگر در هیچ ماشینی را محکم نبستم و دیگر سکوت نکردم.
آه...
کاش تنها به سینما نمی رفتم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

loneliness

it was not my choice, i never wanted it. i never even considered it as a possible choice. it was imposed to my life.
it was injected to my soul.
not that i suffer from it, or it annoys me. i've learned to live with it, to deal with it- not consciously though.

but that was never something i look forward to.
and whom might say we are responsible for each and every part of our life?

i say, no sir we are not.
i say, yes sir, there are certain limits.

but i also say, my limits are designed so high, i need not to worry about 'em.

yeah... take it from me. u'll see.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

ما کیمیا هستیم

یادم هست بعد از مسابقات المپیک و مدال برنز کیمیا عزیزی میگفت:

- جوگیر تر از این مردم دیدی؟ اون بنده خدا خواب و خوراکو به خودش حروم کرده، اون ضرب دیده، مجروح شده، سالها تلاش کرده که به سطح قهرمانی رسیده، اون وقت این مردمن که به مدال کیمیا افتخار میکنن.

البته این عزیز حرفهایش را از منبعی کپی کرده بود، فکر میکنم از روزنوشته های شعبانعلی.

خیلی دلم میخواست جوابش را بدهم، بعد دیدم میرود و همین حرفهای من را کپی میکند و به دیگری تحویل می دهد و این وسط هیچ چیز عوض نخواهد شد.

باز هم کیمیا مدال آورد. باز هم کیمیا شادمان کرد و هنوز هم هستند کسانی که باز شادی ما را جو بخوانند و تهی.

این بار، اگر ننویسم، اگر حرفم را نزنم، به خودم بدهکار خواهم شد.

بله! درست است... من به کیمیا، به مدال کیمیا افتخار می کنم. این فرق دارد با اینکه خودم را صاحب مدال کیمیا بدانم. درواقع، من کیمیا را صاحب آینده خیلی از دختران- و البته پسران- این سرزمین دردمند میبینم. بله، آینده خیلی ها را همین کیمیا ساخته است. آینده خیلی از دختران خردسال ما را، ذوق پدارن و مادرانشان از دیدن مسابقه کیمیا ساخته است.
آینده خیلی ها را شاید، پیدا شدن قهرمان زن جوانی بسازد که در جامعه ای قهرمان شده است که با تمام قوا سعی میکند هرچه که نامی و خصوصیتی از زنانگی با خود دارد، نابود و انکار کند.
میدانی،
میدانی ای دستگاه زیراکس عزیز،

کیمیا انقدر بزرگ و انقدر مهم شد که نتوانستند انکارش کنند، حذفش کنند. این را من فراموش نمی کنم، و شاید بسیار باشند دختران دیگری که مثل من نتوانند فراموش کنند این درخشندگی را.

بله،
به این دلیل است که دیدن کیمیا شادم میکند و به مدالش افتخار میکنم.
هرچند خود کیمیا تکرار نخواهد شد، اما الگو که می تواند باشد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

فشار کلمات

از خودم و از هر کسی که ممکن است به اینجا گهگاهی سری بزند، بابت انتشار دو مطلب خام گذشته عذرخواهی میکنم.
تحمل فشار کلمات برایم بسیار سخت و است و از طرفی هم همنوز نتوانسته ام به زندگی جدیدم نظم خوبی بدهم. همین شده که به نوشتن آن دو متن نابالغ و خام رضایت دادم و بعد از نوشتنشان بی اندازه پشیمان شدم و حذفشان کردم.
بگذریم.

از شلخته بودن بیزارم.
از اینکه وسیله هایم مرتب نباشند و ندانم هر چیزی دقیقا کجاست. سالها تمرین، حفظ این نظم را برایم بی نهایت آسان کرده است و نگه داشتن این روال وقت چندانی ازم نمی گیرد.
اما عادتی دارم که بر خلاف این عادت قدیمی است، و البته عادتی است که دوستش دارم.
گاهی دلم میخواهد بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم، در همان جایی که هستند چندین ساعت رهایشان کنم، نگاهشان کنم.
لباس ها هم، بعضا قصه هایی دارند- برای من.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

finally

okay
now its finally time to find out what is my style.
whatever i choose today, will stay with me for a long while...

hay u guys... im asking u...
how do u see me?
what do u think is my style(generally in everything)?

p.s: i have a topic in my mind, and ive been wanting to write about it for a long time... maybe its finally the right moment to share all that guilt and burden? in the next post, i will write about it.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس