۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

تو؟

خواستم تو را هم پیامبر بخوانم
نشد
تو برای من پیامبر نبودی
راستش را بخواهی، من هنوز نمیدانم تو را چه باید بخوانم
پیامبر می آید که راه نشان بدهد و چشم باز کند
تو هم، راهی را به من نشان دادی و چشمانم را به روی خیلی چیزها باز کردی. شاید تو هم می توانی پیامبر من باشی. اما تو بیشتر از اینها بودی.

راستش را بخواهی، خیلی ساده بخواهم بگویم، به نظرم اینطور است که هرکسی
هر ادمی
باید خیال لطیفی و نازکی را داشته باشد در دل، که هروقت برید از همه چیز، در آغوشش بکشد و آرام موهای پشت گرنش را نوازش کند و برایش از دنیایی بگوید که وجود ندارد

راستش هنوز هم روزهایی که کم می آورم، معجزه تورا در آغوش میکشم....
از راه میرسم، دست و صورتم را می شویم. نهارم را (معمولا با 4 ساعت تاخیر ) می خورم، راه میفتم میروم روی زمین پای مبل دارز میکشم و پاهایم را میگذارم روی مبل، دسته ای از موهایم را به روی چشمانم میکشم
و برای خیالت از دنیایی می گویم که هیچ وقت نبوده است... که هیچ وقت نخواهد بود... بعد آرام می گیریم و بقیه روز را خیلی راحت تر میگذرانم
میبینی؟
بودنت مهم نیست
نبودنت مهم نیست
تو نیستی و
معجزه تو، همراه من است و هنوز التیام میبخشد.
بگو ببینم،
معجزه کدام پیامبر بعد از خودش ادامه داشت؟
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

درماندگی-2

هوای گرم بیرون سالن روی صورتم می نشیند. نور چشمانم را میزند. با دستم بر چشمانم سایه می اندازم و سه پله را با شک پایین می آیم. پاهایم سست شده اند. یادم می افتد که عینک آفتابی دارم... چه خوب... چه خوب. دلم میخواهد صورتم را پنهان کنم. میدانم الان صورتم چه شکلی شده است. دوست ندارم هر کسی چشمش به این صورت بیفتد، این حالت چهره را دوست ندارم کسی ببیند... مگر افرادی خاص. مثلا عاطفه همیشه میگفت: وقتی این شکلی میشی نمیدونم باید چیکار کنم.
یا او... او وقتی این چهره را می دید دست و پایش را گم میکرد. از خودش عصبانی میشد و عصبانیتش به من منتقل می شد و جنگ راه میفتاد و دعوایی که در سکوت ادامه پیدا میکرد و با کوبیدن درهای ماشین شدت می گرفت.
سه شنبه ساعت 17 من در میدان اصلی شهر کوچکم، چهره ام را با عینک آفتابی بزرگم می پوشانم. دلم برای آن شهر سرد تنگ می شود. همانجا که تا دلم می خواست در خیابان هایش، کوچه هایش، کوچه باغ هایش قدم میزدم و هیچ نگاهی برایم سنگین نبود: هیچ نگاهی، نگاه یک آشنا نبود. من آنجا غریب بودم. غریب و آزاد.
کاش هنوز هم غریب بودم، گم بودم، نامرئی بودم. آنجا هروقت دلم میگرفت، راه میفتادم و میرفتم. میرفتم و میرفتم و میرفتم و هربار تاریکی هوا دستم را میگرفت و به زور من را به آن دخمه تنگ و تاریک و خفه می کشاند که باز هم الکی لبخند بزنم و بروم در نقش یک دختر عادی با حالی عادی.
یاد آن روز زمستانی میفتم که قلبم در چهار راه خوشبختی گرفت. یاد حس تنهایی که در صدم ثانیه وجودم را فراگرفت. یاد درماندگی خودم میفتم. به تیرچراغ برق تکیه دادم. و تمام شدم. برای یک لحظه تمام شدم. نفسم بند آمد. چراغ سبز شد. ماشین ها راه افتادند. صدا در گلویم مرده بود. دفن شده بود.
نه نفسی، نه صدایی... نه دستی.
آن لحظه ی تار بود که معنی غریب را به من فهماند.
نفسم برگشت. قفسه سینه ام کمی آرام گرفت و من دست تاریکی را گرفتم.
بعد از آن روز، دیگر در هیچ ماشینی را محکم نبستم و دیگر سکوت نکردم.
آه...
کاش تنها به سینما نمی رفتم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

پیامبر کنکور

کنکور برای من با نام دوستی عزیز عجین است.
دوستی که تمام جزییات اشنایی و مکالماتمان را هنوز هم به یاد دارم.
دوستی که بعد از این، پیامبر میخوانمش.

او پیامبر دوران کنکور من بود. آمده بود چهارچوب دنیای من را بگیرد دستش و هی بزرگ و بزرگترش کند. آمده بود ذهنم را رشد بدهد که در چهارچوب گم نشود.

پیامبر من، ادم عجیبی بود. آدم فعالی بود. بسیار بلند پرواز و البته جاه طلب بود. از اینکه قدرت بگیرد در هر رابطه ای لذت میبرد. از اینکه به من کمک میکرد، لذت میبرد. از اینکه دستم را میگرفت و از تاریکی بیرونم می کشید، لذت میبرد.

پیامبر من، دنیایش مرز نداشت. دغدغه هایش جهانی و حتی کیهانی بود.

از دیدنش لذت می بردم. از موفقیت هایش، از هوشش، از پشتکارش، از شوخ طبعیش، از مودب بودنش... همه چیزش برایم تحسین برانگیز بود.

بعد از کنکور، دیگر هیچ وقت با او همکلام نشدم. هیچ خبری از او نداشتم.
میگفتند بسیار عوض شده است و من خوشحال شدم که هیچ کانال ارتباطی با او نداشتم؛ دوست دارم پیامبرم را همانگونه که بود به خاطر بیاورم.

فلسفه هایش را دوست داشتم. گهگاهی غریبه ای میخواست تا برایش وراجی کند و من با کمال میل گوش هایم را در اختیارش میگذاشتم و لذت می بردم.

این روزها که دیگر اصلا هیچ خبری از او ندارم، اما حاضرم شرط ببندم در حال فتح لحظاتش و فتح دنیاست... در حال لذت بردن از زندگیش است
و این حسادت من را برمی انگیزد.

همیشه، علاوه بر اینکه تحسینش میکردم، به او حسادت میکردم. حتی هنز هم به او حسادت میکنم.

اما همیشه برایش بهترین ها را آرزو میکنم.

آدم های کمی را می شود دید که سرشار از توانایی و بلند پروازی و پتانسیل های بسیار باشند و از همه شان با آگاهی کامل استفاده کنند.
او اینگونه بود.
پیامبر!

پیامبر سالهای 87 تا 90 من
برایت بهترین ها را آرزو میکنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

هندوستان

زمانی ساکن خانه ای بودیم در یکی از محل های قدیمی این شهر. همسایه های نازنینی داشتیم: پیر زن و پیرمردی مومن و مهربان و خیر.
هردویشان همیشه فقط رنگ های شاد و روشن می پوشیدند و کل محله دعا گوی حاجی و حاج خانم بودند.
بادم هست یک بار رفته بودم به حاج خانم سربزنم که دیدم با گریه دارد دلمه میپیچد.
پرسیدم چه شده؟
گفت بچه یکی از همسایه ها بهانه دلمه گرفته و مادرش گفته ندارد موادش را بخرد و بپزد و بچه گریه کرده... دلش را اشک های بچه لرزانده بود و با غصه داشت دلمه میپیچید.
این ها را گفتم که از خوبی و مهربانی حاج خانم گفته باشم.
خودش هرچقدر خوب و مهربان بود، بچه هایش مایه عذاب شهر و خانواده و همسایه ها بودند... یک بار که دلش پر بود از بچه هایش نشست و برای مادرم گفت هیچ برای بچه هایش کم نگذاشته و نان حرام نداشته اند در خانه و نمی داند چرا اینطور باید عراب بکشد... اخرش تصمیم گرفته بود که امتحان الاهی است و باید سر بلند از این امتحان بیرون بیاید.
5 فرزند خودش را بزرگ کرده بود و فرستاده بود خانه خودشان. همه شان بچه دار شده بودند و طلاق گرفته بودند و بچه هایشان را میفرستادند خانه مادربزرگشان که خودشان راحت زندگی کنند.
نوه های حاج خانم اما، همه دسته گل بودند... عرفان، کارو، آروین... با این سه هم سن بودیم و من هنوز کنکوری بودم که هر سه زن گرفتند و رفتند سر خانه و زندگیشان و تا به امروز که ازشان خبر دارم، هنوز هم سر خانه و زندگی شان مانده اند- بر خلاف پدرانشان.

آتوسا، دختر چشم و ابرو مشکی و نوجوان پسر ارشد حاج خانم بود.
هیچ کس از پدرش خبری نداشت. میگفتند رفته جنوب (که البته دو سال بعد با همسری جنوبی هم برگشت به خانه پدریش)

آتوسا، مظلوم ترین نوه حاج خانم بود. هیچ کس برایش وقتی نداشت. حوصله نداشت. نوه های پسر همه مغازه دار بودند و حاج خانم همین که به چرخاندن زندگی روزمره شان میرسید هنر میکرد.
آتوسا گهگاهی برای تمرین ریاضی و علوم پیش من می آمد. دخترک سبز رو، خیلی خوش چهره بود. همان زیبایی کلاسیک حاج خانم را داشت. خیلی هم خجالتی بود.
یک روز از غم هایش برایم گفت.
من هیچ وقت نتوانسته ام خوب دیگران را دلداری بدهم. اما هیچ وقت هم کم نیاوردم.
آتوسای نازنین، دلش اندازه نصف بچه های شهر غم داشت.
از پدرش، از مادرش، از نامادریش، از شوهر مادرش، از عذاب هایی که در مدرسه می کشید. از تنهایی هایش. از سوالات بی جوابش. از حسرتش برای داشتن وسیله هایی که همه هم سن و سالانش داشتند... از همه چیز، عقده بر دل داشت.
هیچ وقت این همه غم را یک جا ندیده بودم، آنهم در دختری 11 ساله.

سعی میکردم آرامش کنم
سعی میکردم دلداریش بدهم
اما کم آوردم وقتی که پرسید

چرا من؟ این همه آدم دیگر؟ چرا همه این ها سهم من است؟

درمانده شدم
چه می توانستم بگویم؟

برایش از تقدیر حرف میزدم؟ از امتحان الهی؟ از صبوری؟ 

نمی توانستم. نمی شد. حقش نبود من هم همه اینها را که هر روز هزاران بار شنیده بود برایش تکرار کنم...
گفتم نمیدانم.

و بعد گریستم... در آغوشش گرفتم و گریستم.


پی نوشت: این مطلب قزار بود چیز دیگیری باشد، قرار بود مقدمه ای باشد از نوشتن درماندگی هایم، که این اولین موردش بود... اما انقدر بزرگ بود که دیدم نمی شود با چیز دیگر پوشاندش...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

loneliness

it was not my choice, i never wanted it. i never even considered it as a possible choice. it was imposed to my life.
it was injected to my soul.
not that i suffer from it, or it annoys me. i've learned to live with it, to deal with it- not consciously though.

but that was never something i look forward to.
and whom might say we are responsible for each and every part of our life?

i say, no sir we are not.
i say, yes sir, there are certain limits.

but i also say, my limits are designed so high, i need not to worry about 'em.

yeah... take it from me. u'll see.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

ما کیمیا هستیم

یادم هست بعد از مسابقات المپیک و مدال برنز کیمیا عزیزی میگفت:

- جوگیر تر از این مردم دیدی؟ اون بنده خدا خواب و خوراکو به خودش حروم کرده، اون ضرب دیده، مجروح شده، سالها تلاش کرده که به سطح قهرمانی رسیده، اون وقت این مردمن که به مدال کیمیا افتخار میکنن.

البته این عزیز حرفهایش را از منبعی کپی کرده بود، فکر میکنم از روزنوشته های شعبانعلی.

خیلی دلم میخواست جوابش را بدهم، بعد دیدم میرود و همین حرفهای من را کپی میکند و به دیگری تحویل می دهد و این وسط هیچ چیز عوض نخواهد شد.

باز هم کیمیا مدال آورد. باز هم کیمیا شادمان کرد و هنوز هم هستند کسانی که باز شادی ما را جو بخوانند و تهی.

این بار، اگر ننویسم، اگر حرفم را نزنم، به خودم بدهکار خواهم شد.

بله! درست است... من به کیمیا، به مدال کیمیا افتخار می کنم. این فرق دارد با اینکه خودم را صاحب مدال کیمیا بدانم. درواقع، من کیمیا را صاحب آینده خیلی از دختران- و البته پسران- این سرزمین دردمند میبینم. بله، آینده خیلی ها را همین کیمیا ساخته است. آینده خیلی از دختران خردسال ما را، ذوق پدارن و مادرانشان از دیدن مسابقه کیمیا ساخته است.
آینده خیلی ها را شاید، پیدا شدن قهرمان زن جوانی بسازد که در جامعه ای قهرمان شده است که با تمام قوا سعی میکند هرچه که نامی و خصوصیتی از زنانگی با خود دارد، نابود و انکار کند.
میدانی،
میدانی ای دستگاه زیراکس عزیز،

کیمیا انقدر بزرگ و انقدر مهم شد که نتوانستند انکارش کنند، حذفش کنند. این را من فراموش نمی کنم، و شاید بسیار باشند دختران دیگری که مثل من نتوانند فراموش کنند این درخشندگی را.

بله،
به این دلیل است که دیدن کیمیا شادم میکند و به مدالش افتخار میکنم.
هرچند خود کیمیا تکرار نخواهد شد، اما الگو که می تواند باشد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

why not?

have a life so filled, so full, that there is no extra room for distractions, for disappointment.
this shall be my style from now on.
so where do we begin?

  • unfinished books?
  • English reinforcement?
  • voice training?


how about all of them? after all, this is the life style i've been wanting for so long, i shall practice it from now on. 

i might start daily reports again.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

فشار کلمات

از خودم و از هر کسی که ممکن است به اینجا گهگاهی سری بزند، بابت انتشار دو مطلب خام گذشته عذرخواهی میکنم.
تحمل فشار کلمات برایم بسیار سخت و است و از طرفی هم همنوز نتوانسته ام به زندگی جدیدم نظم خوبی بدهم. همین شده که به نوشتن آن دو متن نابالغ و خام رضایت دادم و بعد از نوشتنشان بی اندازه پشیمان شدم و حذفشان کردم.
بگذریم.

از شلخته بودن بیزارم.
از اینکه وسیله هایم مرتب نباشند و ندانم هر چیزی دقیقا کجاست. سالها تمرین، حفظ این نظم را برایم بی نهایت آسان کرده است و نگه داشتن این روال وقت چندانی ازم نمی گیرد.
اما عادتی دارم که بر خلاف این عادت قدیمی است، و البته عادتی است که دوستش دارم.
گاهی دلم میخواهد بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم، در همان جایی که هستند چندین ساعت رهایشان کنم، نگاهشان کنم.
لباس ها هم، بعضا قصه هایی دارند- برای من.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

the guilt

پیش نوشته: شاید یک سالی باشد که میخواهم بنشینم و از عذاب وجدانم- عذاب وجدان مشترک من و او- بنویسم.
نمی شود...
یعنی فکر میکنم این که دلم میخواهد کامل بنویسم و هیچ چیز را از قلم نیندازم مانع از نوشتنم شده است. اما این ننوشتن منتهی شده است به بازیافتن این حس در هر قطعه ادبی و احساسی و هر خنده ای...
تصمیم گرفته م در چندین مطلب، کل این قضیه را پوشش بدهم. بلکه کمی بار احساسیش کمتر شود.

نوشته:

گفته بودند اینطور بهتر است. البته خودم هم یادگرفته بودم که نمی شود خیلی از نظر احساسی روی آدم ها حساب کرد، هر چه باشد هر کسی احساسات خودش را دارد و احساس، تعهد سرش نمی شود. همین شد که دور تا دور وجودم را دیوار کشیدم... دیوار های عریض و بلند. 
من بلد نبودم"عزیزدل" دار باشم. اینکه می گویم، نه اینکه کسی نبوده باشد که برایم عزیز باشد یا دوستش نداشته باشم، چرا... عزیزان زیادی داشتم. آدم های زیادی را داشتم که بلدشان باشم و بتوانم کنارشان خوش باشم. اما هیچ وقت کسی نبود که جرئت کنم و عزیز دلم ببینمش.
همین شد که دیدم کسی که قرار است عزیز دل من باشد، باید برای خودش کسی باشد... باید خیلی خوب باشد... خیلی کامل باشد...
من به تو رسیدم.
بدون هیچ انتظاری.
تو را پذیرفتم، همانطور که بودی...
اما... اما این دیوار ها را که فرو میریختی، ترس برم داشت...
وقتی که دیدم کامل به حریم "من" وارد شده ای که قرار بود جای "بت"ی باشد، ترس برم داشت
خودم را باختم...
بازی خوردم!
بازی های روانی 20 سال گذشته را باور کردم و سخت شدم.
انتظاراتم را از نو ساختم.
از تو میخواستم همه چیز باشی.
مهربان باشی
دقیق باشی
دقیق نباشی
به یاد بیاوری
فراموش کنی
تنهایم بگذاری
تنهایم نگذاری
مهربان نباشی

و تو هم...
تو هم از من میخواستی بسیاری از چیزهایی باشم که خودت هم نمی توانستی تشخیص بدهی کدام برایت مهمتر است. تو نتوانستی تصمیم بگیری، اجازه دادی دیگران برایت این تصمیم سخت را بگیرند... و چون دیدی من آن چیزی نیستم که دیگران میخواهند، چشمانت را به روی همه چیز بستی.
من توانستم تصمیم بگیرم. من عرف را زیر پایم گذاشتم و ذره ذره خردش کردم. تکه تکه به کناری انداختمش و تصمیم گرفتم که من دقیقا خود تورا می خواهم...
تویی را که نه خوش چهره بودی
نه عطش به نظم را می فهمیدی
نه چروک های لباست آزارت میداد
نه کالری های غذایت را می شمردی
نه از ادبیات لذت میبردی
نه کتاب خواندن را دوست داشتی
نه کوهنوردی را دوست داشتی ...


تویی که همه ی اینهایی را که من میخواستم، نداشتی.
تویی که خط روسری من برایت مهم بود
تویی که به بحث های پیاپی من با بچه های کانون حسادت میکردی
تویی که به قدم زدن های من و خندیدن های من با حسین و امیر حسادت میکردی
تویی که دوست داشتی برایت از هنرهای کدبانوهای مجرب چشمه هایی رو کنم و من نمی توانستم(هرچند، چندباری تلاش کردم و توانستم)
تویی که این ها را میخواستی و من، نمی توانستم همه اینها را بپذیرم و انجام بدهم.
من قبولت کردم
خیلی دیر
خیلی خیلی خیلی دیر.
شاید اگر کمی زودتر می دیدمت، خوت را میدیدم و میپذیرفتم، شاید تو هم یاد میگرفتی چطور عرف را کنار بگذاری.
نه مقصر تراشی نمیکنم
بلکه از اشتباهاتمان می نویسم.
بعد ها، جزییات بیشتری را می نویسم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

finally

okay
now its finally time to find out what is my style.
whatever i choose today, will stay with me for a long while...

hay u guys... im asking u...
how do u see me?
what do u think is my style(generally in everything)?

p.s: i have a topic in my mind, and ive been wanting to write about it for a long time... maybe its finally the right moment to share all that guilt and burden? in the next post, i will write about it.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس