۱۲ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

درماندگی-2

هوای گرم بیرون سالن روی صورتم می نشیند. نور چشمانم را میزند. با دستم بر چشمانم سایه می اندازم و سه پله را با شک پایین می آیم. پاهایم سست شده اند. یادم می افتد که عینک آفتابی دارم... چه خوب... چه خوب. دلم میخواهد صورتم را پنهان کنم. میدانم الان صورتم چه شکلی شده است. دوست ندارم هر کسی چشمش به این صورت بیفتد، این حالت چهره را دوست ندارم کسی ببیند... مگر افرادی خاص. مثلا عاطفه همیشه میگفت: وقتی این شکلی میشی نمیدونم باید چیکار کنم.
یا او... او وقتی این چهره را می دید دست و پایش را گم میکرد. از خودش عصبانی میشد و عصبانیتش به من منتقل می شد و جنگ راه میفتاد و دعوایی که در سکوت ادامه پیدا میکرد و با کوبیدن درهای ماشین شدت می گرفت.
سه شنبه ساعت 17 من در میدان اصلی شهر کوچکم، چهره ام را با عینک آفتابی بزرگم می پوشانم. دلم برای آن شهر سرد تنگ می شود. همانجا که تا دلم می خواست در خیابان هایش، کوچه هایش، کوچه باغ هایش قدم میزدم و هیچ نگاهی برایم سنگین نبود: هیچ نگاهی، نگاه یک آشنا نبود. من آنجا غریب بودم. غریب و آزاد.
کاش هنوز هم غریب بودم، گم بودم، نامرئی بودم. آنجا هروقت دلم میگرفت، راه میفتادم و میرفتم. میرفتم و میرفتم و میرفتم و هربار تاریکی هوا دستم را میگرفت و به زور من را به آن دخمه تنگ و تاریک و خفه می کشاند که باز هم الکی لبخند بزنم و بروم در نقش یک دختر عادی با حالی عادی.
یاد آن روز زمستانی میفتم که قلبم در چهار راه خوشبختی گرفت. یاد حس تنهایی که در صدم ثانیه وجودم را فراگرفت. یاد درماندگی خودم میفتم. به تیرچراغ برق تکیه دادم. و تمام شدم. برای یک لحظه تمام شدم. نفسم بند آمد. چراغ سبز شد. ماشین ها راه افتادند. صدا در گلویم مرده بود. دفن شده بود.
نه نفسی، نه صدایی... نه دستی.
آن لحظه ی تار بود که معنی غریب را به من فهماند.
نفسم برگشت. قفسه سینه ام کمی آرام گرفت و من دست تاریکی را گرفتم.
بعد از آن روز، دیگر در هیچ ماشینی را محکم نبستم و دیگر سکوت نکردم.
آه...
کاش تنها به سینما نمی رفتم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

پیامبر کنکور

کنکور برای من با نام دوستی عزیز عجین است.
دوستی که تمام جزییات اشنایی و مکالماتمان را هنوز هم به یاد دارم.
دوستی که بعد از این، پیامبر میخوانمش.

او پیامبر دوران کنکور من بود. آمده بود چهارچوب دنیای من را بگیرد دستش و هی بزرگ و بزرگترش کند. آمده بود ذهنم را رشد بدهد که در چهارچوب گم نشود.

پیامبر من، ادم عجیبی بود. آدم فعالی بود. بسیار بلند پرواز و البته جاه طلب بود. از اینکه قدرت بگیرد در هر رابطه ای لذت میبرد. از اینکه به من کمک میکرد، لذت میبرد. از اینکه دستم را میگرفت و از تاریکی بیرونم می کشید، لذت میبرد.

پیامبر من، دنیایش مرز نداشت. دغدغه هایش جهانی و حتی کیهانی بود.

از دیدنش لذت می بردم. از موفقیت هایش، از هوشش، از پشتکارش، از شوخ طبعیش، از مودب بودنش... همه چیزش برایم تحسین برانگیز بود.

بعد از کنکور، دیگر هیچ وقت با او همکلام نشدم. هیچ خبری از او نداشتم.
میگفتند بسیار عوض شده است و من خوشحال شدم که هیچ کانال ارتباطی با او نداشتم؛ دوست دارم پیامبرم را همانگونه که بود به خاطر بیاورم.

فلسفه هایش را دوست داشتم. گهگاهی غریبه ای میخواست تا برایش وراجی کند و من با کمال میل گوش هایم را در اختیارش میگذاشتم و لذت می بردم.

این روزها که دیگر اصلا هیچ خبری از او ندارم، اما حاضرم شرط ببندم در حال فتح لحظاتش و فتح دنیاست... در حال لذت بردن از زندگیش است
و این حسادت من را برمی انگیزد.

همیشه، علاوه بر اینکه تحسینش میکردم، به او حسادت میکردم. حتی هنز هم به او حسادت میکنم.

اما همیشه برایش بهترین ها را آرزو میکنم.

آدم های کمی را می شود دید که سرشار از توانایی و بلند پروازی و پتانسیل های بسیار باشند و از همه شان با آگاهی کامل استفاده کنند.
او اینگونه بود.
پیامبر!

پیامبر سالهای 87 تا 90 من
برایت بهترین ها را آرزو میکنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

هندوستان

زمانی ساکن خانه ای بودیم در یکی از محل های قدیمی این شهر. همسایه های نازنینی داشتیم: پیر زن و پیرمردی مومن و مهربان و خیر.
هردویشان همیشه فقط رنگ های شاد و روشن می پوشیدند و کل محله دعا گوی حاجی و حاج خانم بودند.
بادم هست یک بار رفته بودم به حاج خانم سربزنم که دیدم با گریه دارد دلمه میپیچد.
پرسیدم چه شده؟
گفت بچه یکی از همسایه ها بهانه دلمه گرفته و مادرش گفته ندارد موادش را بخرد و بپزد و بچه گریه کرده... دلش را اشک های بچه لرزانده بود و با غصه داشت دلمه میپیچید.
این ها را گفتم که از خوبی و مهربانی حاج خانم گفته باشم.
خودش هرچقدر خوب و مهربان بود، بچه هایش مایه عذاب شهر و خانواده و همسایه ها بودند... یک بار که دلش پر بود از بچه هایش نشست و برای مادرم گفت هیچ برای بچه هایش کم نگذاشته و نان حرام نداشته اند در خانه و نمی داند چرا اینطور باید عراب بکشد... اخرش تصمیم گرفته بود که امتحان الاهی است و باید سر بلند از این امتحان بیرون بیاید.
5 فرزند خودش را بزرگ کرده بود و فرستاده بود خانه خودشان. همه شان بچه دار شده بودند و طلاق گرفته بودند و بچه هایشان را میفرستادند خانه مادربزرگشان که خودشان راحت زندگی کنند.
نوه های حاج خانم اما، همه دسته گل بودند... عرفان، کارو، آروین... با این سه هم سن بودیم و من هنوز کنکوری بودم که هر سه زن گرفتند و رفتند سر خانه و زندگیشان و تا به امروز که ازشان خبر دارم، هنوز هم سر خانه و زندگی شان مانده اند- بر خلاف پدرانشان.

آتوسا، دختر چشم و ابرو مشکی و نوجوان پسر ارشد حاج خانم بود.
هیچ کس از پدرش خبری نداشت. میگفتند رفته جنوب (که البته دو سال بعد با همسری جنوبی هم برگشت به خانه پدریش)

آتوسا، مظلوم ترین نوه حاج خانم بود. هیچ کس برایش وقتی نداشت. حوصله نداشت. نوه های پسر همه مغازه دار بودند و حاج خانم همین که به چرخاندن زندگی روزمره شان میرسید هنر میکرد.
آتوسا گهگاهی برای تمرین ریاضی و علوم پیش من می آمد. دخترک سبز رو، خیلی خوش چهره بود. همان زیبایی کلاسیک حاج خانم را داشت. خیلی هم خجالتی بود.
یک روز از غم هایش برایم گفت.
من هیچ وقت نتوانسته ام خوب دیگران را دلداری بدهم. اما هیچ وقت هم کم نیاوردم.
آتوسای نازنین، دلش اندازه نصف بچه های شهر غم داشت.
از پدرش، از مادرش، از نامادریش، از شوهر مادرش، از عذاب هایی که در مدرسه می کشید. از تنهایی هایش. از سوالات بی جوابش. از حسرتش برای داشتن وسیله هایی که همه هم سن و سالانش داشتند... از همه چیز، عقده بر دل داشت.
هیچ وقت این همه غم را یک جا ندیده بودم، آنهم در دختری 11 ساله.

سعی میکردم آرامش کنم
سعی میکردم دلداریش بدهم
اما کم آوردم وقتی که پرسید

چرا من؟ این همه آدم دیگر؟ چرا همه این ها سهم من است؟

درمانده شدم
چه می توانستم بگویم؟

برایش از تقدیر حرف میزدم؟ از امتحان الهی؟ از صبوری؟ 

نمی توانستم. نمی شد. حقش نبود من هم همه اینها را که هر روز هزاران بار شنیده بود برایش تکرار کنم...
گفتم نمیدانم.

و بعد گریستم... در آغوشش گرفتم و گریستم.


پی نوشت: این مطلب قزار بود چیز دیگیری باشد، قرار بود مقدمه ای باشد از نوشتن درماندگی هایم، که این اولین موردش بود... اما انقدر بزرگ بود که دیدم نمی شود با چیز دیگر پوشاندش...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

ای دریغا*

این همه دیوانگی را
با که گویم؟
با که گویم؟
نام تو، چون قصه هر شب
می نشیند بر لب من
غصه ات پایان ندارد
در هزار و یک شب من

ای نهال سبز تازه
فصل بی بارم تو کردی
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی
تو...

*متن و عنوان از "ای دریغا"، ترانه ای از محسن چاووشی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

این تجربه حیرت انگیز

صدای ناصر ممدوح دوست داشتنی را می شنوم که در برنامه دورهمی از عشقش به کار و سینما می گوید. هم زمان هم ترجمه می کنم.
می گوید: سرما خورده بودم، در زمستان رفتم سینما و بعد از پایان فیلم بیرون که امدم سرما خوردگی م خوب شده بود...
آخ!
چه می نوشتم؟
چه بود جمله ام؟
من را یاد یار می اندازد.
سرما خورده بودم
یار رفته بود دیارشان، نبود.
وقتی که برگشت رفتم جان به دیدارش جلا دهم.
وقتی که برگشتم، سرما خوردگیم خوب شده بود... با اینکه زمستان بود.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

Lady

هیچوقت بانویی نبوده ام که منشش انباشته ای باشد از هزاران سال خلقیات زنانه. همیشه من بوده ام، همانگونه که هستم. 
اشتباه برداشت نشود، این را به عنوان یک پدیده افتخار آمیز نمیبینم، صرفن واقعیتی است که به آن خو گرفته ام. مگر نه اینکه هر شخصیتی برآیند هزارن عامل درونی و بیرونی است؟ این شده است که من هیچوقت بانویی نبوده ام که بشود او را در شعر ها و نقاشی ها و ادبیات به تصویر کشید و از زنانگی اش وصف ها نگاشت.
در بخش بزرگی از زندگیم به عنوان من، به عنوان کسی که شروع کرد به شناختن خودش، همیشه به این واقعیت آگاه بودم. من هیچقوت خانوم و دسته گل نبوده ام. همیشه هم اطرافیانم با این موضوع شوخی کرده اند و هیچگاه به هیچکدام خرده نگرفته ام و خودم هم پا به پایشان خندیده ام. اما هیچ وقت نمی توانم این موضوع را زیر پا بگذارم.
یعنی نمی توانم بپذیرم از من انتظار داشته باشند که صرفا چون در بخش بزرگی از تاریخ شخصیت غالب زنان مطلوب چنین و چنان بوده است، تو هم باید تکرار کننده همان خصایص باشی. این را که بگویی، بهم برمیخورد. در واقع حس میکنم مرا تا به جای ممکن ندیده گرفته ای. 
چه شد که همه اینها را گفتم؟
یاد خاطره ای افتادم. خاطره ای دور... خاطره ای که داشت محو میشد.

من و او در ان شهر سرد زیاد پرسه میزدیم. همه جای شهر را میشناختیم. مغازه ها را حتی... سوپر مارکت علی آقا، فلافلی آقا سید و هزاران مغازه دیگر (آه... تو چه میدانی؟ تویی که مرا محکوم کردی به تلف کردن وقت... تو چه میدانی؟ تو چه میدانستی که من در آن پرسه ها بود که جان گرفتم... که شاد شدم تو چه میدانستی ای غریبه ای که بعد ها خودت هم به همین درد گرفتار شدی...).
در این پرسه ها بسیار می خندیدیم. بسیار سخن می گفتیم و حتی دعوا میکردیم. اما بخش زیادی از این پرسه ها در سکوت میگذشت. سکوت هایی لذت بخش... سکوت هایی که کم کم جای خود را به سوت دادند. هردویمان سوت کشیدن را دوست داشتیم. ملودی فیلم های محبوبمان را با سوت کشیدن تمرین میکردیم و چه صداهای افتضاحی هم تولید می کردیم!
من به احترام او، در خیابان های شلوغ سوت نمیکشیدم. خودم؟ نه خودم هیچ مشکلی نداشتم... خصوصن که حضور او هرگونه مزاحمتی را دفع میکرد. اما میدانستم ته دلش از نگاه هایی که وراندازمان کنند اصلا خوشش نخواهد آمد  و خب... خب من هم رعایت میکردم.
در یکی از خیابانهای شلوغ شهر در زمستانی سرد ایستاده بودیم و تازه یادگرفته بود که آهنگ گادفادر را با سوت بزند.
یک نت را جا مینداخت.
بهش گفتم یک نتش کم است. گفت کجا؟ گفتم بزن تا بگویم.
دو سه باری زد و گفتم آها همینجا... گفت اشتباه میکنی... اما میدانستم که اشتباه نمیکردم... گفتم اینجا را کم میزنی
خندید
گفت زورت گرفته که نمیتوانی در خیابان سوت بزنی.
تعجب کردم... همین حرفش یعنی چقدر من را نمی شناخت. چقدر همین حرفش بهم برخورد. با تعجب نگاهش کردم. پسر نوجوانی با فاصله ای تقریبا زیاد از کنارمان رد میشد.
پسر را نگاه کردم... او را نگاه کردم و خندیدم. اما هنوز به اندازه کافی من را نمی شناخت که منظورم را بفهمد. پس منظورم را نشانش دادم: برای پسرک دوتا سوت کشیدم، دو سوت پشت سر هم، اولی کوتاه و دومی کمی بلندتر و کمی بالاتر...
بعد هم پشتم را کردم به پسرک که یک وقت مشکلی پیش نیاید.
اما خب... پسرک فهمیده بود کار ما بوده... کمی تعجب کرد و کمی خندید و سرش را از شرم پایین انداخت و رفت.
من ماندم و کسی که باید تصمیم میگرفت.
من میدانستم انقدر سنتی است که حتی هضم این اتفاق برایش بسیار دشوار خواهد بود... چه برسد به ماندن. انتظار داشتم بگذارد و برود. مشکلی هم نداشتم.
او اما ماند... با تعجب نگاهم کرد...گوشه چشمانش را جمع کرد و خندید.... خندید... انقدر خندید که اشک به چشمانش آمد. و هردو با هم خندیدیم.
بماند که بعد از آن، چه گفتیم و شنیدیم و چگونه تا هفته ای از اتفاقات آن خیابان شلوغ در آن شب سرد زمستانی مست و سرخوش بودیم.
او ماند.
و حس بعد از آن شب، حسی بود که تجربه کردنش به معنی خوشبختی محض بود.
آدم باید خیلی خوشبخت باشد تا یک سری حس ها را بتواند تجربه کند و اینکه قدر این خوشبختی را بداند.
حالا میخواهد یک بانو نباشد، چه فرقی دارد!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

سوم شخص؛ مفرد، غایب، غریب.

پیش‌نوشته: عادت ندارم از چیزهایی که بعد از وقوع‌شان تاثیر عمیقی می‌گیرم، سریع بنویسم و ذهنم را خالی کنم. همین است که تا سالیان سال می‌توانم راجع به یک‌اتفاق حرف بزنم و تا روزها از آن‌چه پیش آمده بنویسم.

کنکور ارشد و تعطیلات بعدش، برایم چنین حالتی را دارند.

پس آرام آرام می‌نویسم. از هر آن‌چه که بشود نوشت و نیاز به پردازش بیشتر نداشته‌باشد.

پیش‌نوشته دوم: مثلا امروز می‌توانم از تویی بنویسم که او شد و از اجتناب‌ناپذیر بودن این گسست.

من، کنار تو ممکن است که روزی ما بشود و یا روزی ما بوده‌باشد. اما جمع‌شدن من و او بعیدتر است. وقتی که می‌گویم او، کمتر گمان می‌رود که مایی بوده‌باشد.

نوشته: عرض خیابان را زیر باران می‌دویدم. او هم می‌دوید. با اینکه دامن‌م را کمی بالا کشیده‌بودم، اما باز هم نمی‌توانستم پا به پای او بدوم. دامن‌م مانع می‌شد. خودم را به او رساندم و بدون فکر و ناخودآگاه دستش را گرفتم. نمی‌خواستم جا بمانم. لحظه‌ای بر جا ماند. دستش را کشیدم که یادش بیاید باید بدود. دستم را سخت در دستان‌ش گرفت. به پیاده‌راه که رسیدم دستش را رها کردم. انگار نه انگار که بندبند انگشتان‌ش داشتند فریاد می‌کشیدند. او، غریبه بود. غریبه‌ای که با من عرض یک‌خیابان را در شبی بارانی دویده‌بود.

برای غریب‌شدن، زمان لازم است. زمان زیادی لازم است. آنقدر که نتوانی جمله‌هایش را تمام کنی. آنقدر که نتواند نگاه‌ت را تعبیر کند. آنقدر که نداند کی‌ آمده‌ای و کی عازم می‌شوی.

پشت فرمان می‌نشیند و عادت‌ش را که مخصوص لحظات اضطراب است، از سر می‌گیرد. نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زنم و سکوت می‌کنم. به برف‌ پاک‌کن‌های تنبل نگاه می‌کنم که خودشان را بر روی شیشه کش می‌آورند. به او فکر می‌کنم. به این‌که هیچ متوجه ظاهرش نشدم. به هیچ تغییری در او پی نبردم. مگر عوض‌شدن خط ریش‌ش، که آن را هم اگر بچه‌ها نگفته‌بودند، نمی‌دیدم.

برای غریب‌شدن، فاصله لازم است. آنقدر که وابستگی‌ها، در این دوری هلاک‌شوند. آنقدر که دلبستگی‌ها رها شوند زیر آفتاب سوزان این جاده طولانی که بسوزند، که بخشکند. که یادشان برود اصلا چه شد که پا گذاشتند به این راه خشک سوزان بایر.

جمع بشوید ای انسانها! می‌خواهم بر بالکنی بروم و فریاد بزنم: یافتم! یافتم!

فریاد بزنم که حال می‌دانم، اولین نفری نبوده‌ام که عاشق شده‌است. آخرین باری نبوده که عاشق شده‌ام.

فریاد بزنم که حال از هیچ تجربه‌ای هراسی ندارم.

می‌خواهم فریاد بزنم که پیروز شده‌ام.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

on the road again

این شهر،
بوی تو را میدهد.
هوایش، هوای تو است.
این جاده صد و خورده ای کیلومتری هم، لحظه لحظه اش خاطره است. متر به مترش آغشته است به شوق و انتظار تو.
بگذریم، من پرونده تو را مدتهاست که بسته ام.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

آن روزها، رفتند...

و من حالا بیشتر از هر زمان دیگری معتقدم که کنار تو، هیچ چیز ختم به خیر نخواهد شد.
حتی حال من.
کاش میتوانستم دست ببرم به تار و پود گذشته ام و تورا بیرون بکشم
یا مثلا گذشته ام را میچلاندم حسابی  که از تارو پودش بریزی بیرون بعد پهنش میکردم روی بند که هیچ اثری از نمناکی وجودت باقی نماند و بعد اتویش میکشیدم و خاطره بودنت، نیست می شد و حالِ حالم خوش میشد.
نمی شود که نمی شود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

رویای خواب و بیدار- دوم

نشسته‌ام و تو سرت را بر روی پای من گذاشته‌ای و چشم به موهایم دوخته‌ای و من برایت آهنگی از ادل را زمزمه می‌کنم و تو لبخند می‌زنی.
طاقت نمی‌آوری آهنگ تمام شود. می‌پرسی چطور است که این همه آهنگ را از حفظ می‌خوانی؟
لبخند می‌زنم و رازم را دوباره نگفته باقی می‌گذارم و ادامه آهنگ را می‌خوانم.
دهان باز می‌کنی دوباره چیزی بگویی.
چشمانم را درشت می‌کنم و اخمی می‌کنم و ساکت می‌شوی...
نگاهت را به رو‌به‌رو می‌اندازی...
آهنگ که تمام شد، تو هم شعر خود را می‌خوانی:
چگونه می‌توان به تاول‌های کف پا فهماند،
که کل مسیر طی‌شده اشتباه بوده‌است؟

می‌خندم و می‌گویم: کفش‌هایت را عوض کن، نمی‌خواهد با پاهایت بحث کنی.
برمی‌گردی و لبخند می‌زنی. از آن لبخندهایی که من نمی‌شناختم‌شان. که نمی‌دانستم پشت‌شان چه حسی را قایم می‌کنی.

با ویبره گوشی از خواب می‌پرم. باز هم یادم رفت وای‌فای‌ش را خاموش کنم.
تو نیستی و من از خرده خاطراتت، خاطرات جدید می‌سازم، تویی جدید می‌سازم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس