اندازه جبران لطف و حرفهایی که برای زدن داره

به نظرم دو دسته از آدما هستن که باید -برای حفاظت از خودمون و خودشون- ازشون فاصله گرفت. و در ادامه توضیح میدم دقیقا چه کسانی

اما اول بیاید به موقعیتی فکر کنید که میخواستین لطفی رو که در حقتون شده جبران کنید.

چطور جبران میکنید؟

بله، قطعا به طرف مقابل، نوع رابطه شما با اون فرد و لطفی که کرده خیلی ربط داره... ولی بیاید چند موقعیت مختلف رو در نظر بگیرید...

به نظر من آدمها در این موقعیت سه دسته رفتار دارن:

- آدم هایی که جبران نمیکنند و یا با یک تشکر ساده، از شما قدر دانی میکنند.

- آدم هایی که به موقع و در فرصت مناسب هوای شما رو دارند و متقابلا نقش منجی رو (در ابعاد مناسب) برای شما ایفا میکنند

- آدم هایی که بلافاصله و در اولین موقعیت ممکن تلاش میکنند لطف شما رو به هر روشی جبران کنند.


به نظر من آدمهای دسته اول و سوم کمی خطرناک هستند. مخصوصا آدم های دسته سوم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

overestimating whilst underestimating

i have been underestimating myself, my abilities and my dreams for a long time,

years maybe.


and i have realized that i have been overestimating my abilities whilst underestimating them and this prevented me from making corrections and improvements.

u see, the math is simple! u underestimate something then u lose faith in it. 

u lose faith in something, then'll give up on it.

and if u give up on something and forget about it, it will be weakened and it will decay!

doing this, u have to overcome the lack of that quality... then u overestimate your abilities to overcome the feeling of emptiness...

and this could turn into an infinity loop!

the good news is that ... i just broke the loop!

im out.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

جهان را باید گشت

اولین باری که فهمیدم چقدر دلم میخواهد کل کشورها را ببینم شاید ده سال بیشتر نداشتم، زمانی بود که کتاب "دور دنیا در هشتاد روز" را برای اولین بار خواندم.

البته بماند بعدش که با دنیای ژول ورن و ایزاک آسیموف آشنا شدم، دلم میخواست تمام کرّات و حتی کهکشان ها را بگردم و رویای سفر به سحابی هلیکس را سالیان سال به صورت تکراری در خواب میدیدم...

اما سفر به دور دنیا را شاید بتوان دست یافتنی ترین رویای بزرگی که همیشه داشته م، دانست- و یا حتی بزرگترین رویای دست یافتنی ام. همیشه هم به خودم قول میدادم که اول باید سراسر ایران قشنگ را بگردم و بعد بروم دور دنیا را بگردم  اما هیچ وقت از این رویا و تصمیم دست نکشیده ام: جهانگردان زیادی را دنبال کرده ام و با دیدن عکسها و ویدئو ها و خواندن نوشته هاشان غرق لذت شده ام و بعضا غرق نا امیدی. یکی از آنها جان هست که در ایران به اسم بردر جانکی یا جی. پی. شناخته شده است. جان 157 کشور جهان را با کمترین هزینه ممکن گشته است و امروز در صفحه اینستاگرامش نوشت که هیچ گاه از این تصمیمش پشیمان نخواهد شد.


رضای دوست داشتنی مان هم که برای تحصیل به فرانسه رفته، امروز عکسهایی را از سفرش به ونیز و میلان و... فرستاده بود که ببینیم و راستش را بخواهید من را غرق لذت و حسرت کرد.

کمی خودم را سرزنش کردم... کمی به خودم سخت گرفتم، که چطور توانستم این همه مدت را به بیخیالی و بی توجهی به رویای عزیزم بگذرانم. 

اما خب، شاید زمانش فرا نرسیده بود.

مدتی است که ذهنم کمی بیدار تر شده، مدتی است که فهمیده ام چقدر آهسته و بیخیال حرکت میکردم و کمی پشیمانم. اما همه چیز به لطف اقای چیز، بهتر شده و سرعت بیشتری گرفته.

آقای چیز را که میبینم، حسرت میخورم! چطور میتواند این همه بداند؟ این همه زرنگ باشد؟ 

او، یکی از بزرگترین تلنگر هایی بوده که زندگی بهم زده و از بابتش نمیدانید که چقدر خوشحالم :))

به لطف آقای چیز، در مسیر بهتر و سریعتری قرار گرفته ام و ذهنم کمی سریعتر شده... گزینه های بیشتری را میبینم و تصمیمات بلند مدت تری میگیرم...

مثلا دوست دارم در زمینه تبلیغات دیجیتال و تولید محتوا، به یک فریلنسر خوب تبدیل شوم. و راستش را بخواهید، همین فریلنسر شدن را، گام خوبی در نزدیک شدن به رویای عزیزم میبینم.

قطعا مسیر سختی را انتخاب کرده ام، اما همه یک روزی، یک جایی، از صفر شروع کرده اند، تلاش کرده اند، به خودشان ایمان داشته اند و رشد کرده اند.


راستی، به روز های خوب زندگی برگشته ام!

امروز موفق شدم مدیر را متقاعد کنم که استراتژی دو ماه گذشته شان کاملا اشتباه بوده و اگر از همین امروز تصمیم به تغییر و اصلاح مسیر نگیرد، خیلی بیشتر از مبلغی که تا به حال پرداخته، ضرر خواهد کرد. و او پذیرفت!

از من راهکار خواست. و من در حد دانش خودم به او راهکارهای عملی پیشنهاد دادم که یکی از آنها، مشاوره گرفتن از آقای چیز بود.

امیدوارم حالا در این زمینه مساوی شده باشیم آقای چیز :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

شغل جدید، یک قدم نزدیک تر به صفر

شغل قبلیم رو با همه سختیاش خیلی دوست داشتم : پر از چالش بود!

و خیلی خوشحالم که اولین شغل رسمیم رو تو یه فضای ناسالم و شلوغ داشتم. البته الان خوشحالم، قطعا وقتی که توی اون محیط کار میکردم به اندازه ای عذاب میکشیدم که فضایی برای خوشحالی نمی موند.

نکته جالب اینه که همین ناسالم بودن فضا باعث شد که شغلم رو از دست بدم... خب صادق باشیم! من هم خیلی خام بودم البته.

فرض کن یک ادم ساده و رک که همیشه رو بازی میکنه، وارد فضایی بشه که انقدر حزب و حزب بازی و سیاست های حزبی داره که شمارش از دست هرکسی خارجه! عذابش رو که فاکتور بگیریم، کلی نکته هست برای دیدن و یادگرفتن.


بهترین چیزی که من توی شغل قبلیم یاد گرفتم، کنترل شدت درخشش بود: باید بی نظیر باشی و صداشو در نیاری. بله، بی نظیر باشی- حداقل توی اون فضا...

این بی نظیر بودن بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنید از من وقت و انرژی میگرفت. چیزی در حدود 14 ساعت کار در شبانه روز!

(که البته همین موضوع باعث شد حدودا دو ماه بعد از خاتمه همکاری غیر اخلاقی که باهام داشتن، مجدد باهام برای ادامه همکاری تماس بگیرن)


علاوه بر همه چیز های دیگه ای که راجع به خودم، کار و روابط کاری یادگرفتم، الان به سادگی میتونم یه محیط کاری سالم رو از یک محیط ناسالم جدا کنم.

و محیط کاری جدیدم، خوشبختانه محیط سالمی هست- سالم و تنبل.


شغل جدیدم رو خیلی دوست دارم، چون چالش هاش حتی از شغل قبلی بیشتره...

در شغل قبلی، بستر مهیا بود، مسیر ترسیم شده بود و فقط یک نفر رو میخواستن که توانایی هدایت خودش و اعضای تیمش توی این مسیر رو داشته باشه و هرجاکه لازم دید مانع ها و میانبر ها رو گزارش بده که اگر مدیریت صلاح دید، مسیر عوض بشه.

اما در شغل جدید، مسیری وجود نداره... فقط یک هدف ترسیم شده. تیمی وجود نداره، حجم کار مشخص نیست، هویتی تعریف نشده.

و این، بی اندازه لذت بخشه! اینکه قرار هست هدف های کوتاه مدت و میان مدت تعریف کنم، این که قرار هست مسیر رسیدن به این هدف ها رو ترسیم کنم، اینکه قرار هست یک هویت تعریف کنم، علاوه بر اینکه خیلی خیلی خیلی سخت هست، خیلی هم لذت بخشه!

این شغل، علاوه بر لذت بخش بودنش برام سرشار از مزیته: به من کمک میکنه که یک مرحله به صفر، به آغاز نزدیکتر بشم و اگر بتونم خوب توی این کار عمل کنم، 

اگر 

اگر بتونم مسیر خوبی براش تعریف کنم و به هدف تعریف شده برسونمش، قطعا روزی میرسه که میتونم هم هدف، هم مسیر و هم نقطه ی آغاز رو، خودم تعریف و طراحی کنم.

به همین دلیل تصمیم گرفتم وقایع و آموخته های کاریم رو با جزییات بیشتری اینجا بنویسم.


پی نوشت نامربوط: مدت زیادی هست که یک فرد "هیجان انگیز" به زندگی من وارد شده. کسی که روش کراش داشتم، تونستم به کراشم بهش غلبه کنم، و بعد از اینکه من کراشم رو گذاشتم کنار، اون روی من کراش داشت و این چرخه چند مرتبه دیگه تکرار شده و حالا دیگه به یه بازی تبدیل شده... یه بازی لذت بخش که هر دو طرف میدونن چه خبره و دارن ادامه میدن این بازی رو.

سینا به دلیل اینکه اسم این فرد رو فراموش کرده بود، بهش گفت آقای چیز... از این به بعد قصد دارم به دلیل تاثیرات زیادی که تو زندگیم داره از این فرد بیشتر بنویسم. اسمی که سینا انتخاب کرده، اسم با معنی نیست، اما بی معنی هم نیست. از این به بعد قراره از آقای چیز بیشتر بنویسم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

قصه گوی زیبا رو

این مطلب قرار بود چیز دیگه ای باشه
قرار بود عنوانش "تمرکز بر بازدهی، تمرکز بر تمرکز" باشه.

تمرکز؟

اسمش میاد، استرس میگیری. و قبل از اینکه بفهمی داری نشون میدی چه چیزی رو داری پنهون میکنی، من میفهمم که درسته. زیباییش داره وسوسه ت میکنه... و حتی شاید وسوسه ت کرده.
یادته؟
من همیشه میدونستم زیباییش این قدرت رو داره... همیشه میدونستم.
این رو قبل از خودت پیشبینی کرده بودم.

ببین.
اگر تسلیم زیبایی هاش شدی،
دوستش داشته باش. این حق رو داری.
از زیباییش لذت ببر. این حق رو هم داری.
کنارش شاد باش. باهاش یه زندگی بساز. از زندگیت لذت ببر.

ولی نذار حتی گوشه ای از گذشته ت با من رو لمس کن. هیچی بهش نگو. هیچی رو بهش نشون نده. هیچ بخشی از گذشته مون رو باهاش به اشتراک نذار.
باشه؟
فقط دوستش داشته باش.
نذار تصاحبت کنه.
باشه؟
نذار بتونه پیش بینی ت کنه.
باشه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

این سرسام همگانی

مدتهاست که از نوشتن این دردنامه اجتناب میکنم چرا که هموار پنداشته ام قلمم هنوز توان آن را ندارد که حق مطلب را ادا کند بدون اینکه آسیبی بر بدنه آن وارد کند. اما بیشتر از این نمیتوانم در برابر نوشتنش مقاومت کنم و تصمیم گرفتم که بالاخره -حداقل بخش کوچکی از آن را- بنویسم.


شاید یک مکانیزم دفاعی باشد، اینکه هر بشری همواره بر این باور است که بی همتاست. شاید برای حفاظت از "خود"ش باید اینگونه میپنداشته... نمیدانم. اما میدانم که تمام ادبیات و هنر و تمام اثار روانشناسی مثبت همواره میخواهند تو حس یکنی یگانه هستی... حس کنی بی نظیری و از این حس غرق لذت بشوی و بعد بتوانی بروی پی زندگی روزمره ات.

و البته شاید هم دلایل علمی و عمیق تری هم داشته باشد که من اطلاعی از آنها ندارم...

اما فقط کافی است کمی از وقت مطالعه ت را به جستجو در مورد خصوصیات اخلاقی خودت بگذرانی...
فقط کافی است کمی تلاش کنی راجع به روان آدمی مطالعه کنی... و بعد به وضوح میبینی که چقدر به دیگر انسان ها شبیه هستی و میراث هزاران ساله بشریت را به عنوان بخشی از وجودت همواره همراه داشته ای.


چقدر تلخ و گزنده است! فکرش را بکن! 7 میلیارد انسان مشابه که هر کدام فکر میکنند در ذات یگانه و بی نظیرند. سرسام آور است.

 اما این فقط آغاز ماجراست.


برای من دردناک بود.


من همیشه درخشیده بودم. در خانواده، در محیط آموزشی، در بین دوستانم. من باید فرق میکردم. باید کمی بیشتر از دیگران "خاص" می بودم، چرا که بسیار برای شبیه نبودن تلاش کرده بودم. چرا که به شبیه نبودن عادت کرده بودم.


میتوانی تصور کنی وقتی برای اولین بار فهمیدم از نظر روانی و شخصیتی تفاوت چندانی با زنان -و بعضا مردان- هزاران سال پیش ندارم، چقدر نا امید شدم؟

خب، اما میدانستم که این فقط یک اشاره کوچک بود. مثل اینکه پشت دری ایستاده باشم و از سوراخ کلید به بیرون از در خیره شده باشم! من این را نمیخواستم. و نمیدانستم چگونه در را باز کنم.

روزهای زیادی به سردی و نا امیدی گذشت. روزهای سخت و زیادی.

مگر میشود؟ چرا؟ 

کم کم از سوال "چرا" دست کشیدم. این سوال کمکی نمیکرد. این فقط یک سوال بود جوابی به همراه نداشت. حداقل جوابی که در فهم من باشد، نداشت. حال در ابتدای سوال "چگونه" نشسته ام.

میدانم انتهای این سوال، جواب خوبی هست... جوابی که منتهی می شود به یک فرق واقعی... جوابی که اگر درست به دست بیاید، همانند کلیدی خواهد بود که آن در را باز خواهد کرد.


باید کلید را پیدا کنم. باید در را باز کنم. باید درهای زیادی را بعد از آن در باز کنم... آن وقت شاید بشود تفاوتی آفرید و شاید بتوان تایید کرد، تمام آن چه را که هنر و ادبیات بر آن اصرار دارند.

آن وقت، شاید بشود زبان هنر و ادبیات را هم فهمید...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

این شتاب زدگی دائمی

به پیشنهاد یکی از دوستان مجازی جدیدم، دوباره تست IMTB رو اینبار به هدف خوندن توضیحات و توصیه هاش انجام دادم.

این تست رو تا حد زیادی قبول دارم. توضیحاتش به مقدار زیادی درست بود... و یا حداقل من میتونستم 80 درصد از توضیحاتش و خصوصیت های توصیف شده رو در خودم پیدا کنم و شاید هنوز نتونستم به اندازه ای خودم رو بشناسم که ببینم آیا بقیه ش هم درست هست یا نه.


بعد از اینکه متن رو کامل مطالعه کردم، فهمیدم که چقدر شناختن شخصیت فعلی خودم خوب هست... چقدر اگر با خودم آشنایی بیشتری داشتم، میتونستم توی موقعیت های مختلف تصمیم های بهتری بگیرم و واکنش های بهتری هم نشون بدم و در نتیجه، موقعیت رو به حالت بهتری تموم کنم.


یکی از خصوصیاتی که قطعا خیلی حواسم بهش نبود، بیش از اندازه شتابزده بودنم هست. همین خصوصیت خیلی جاها باعث شده نتونم همه گزینه های ممکن و یا حداقل بیشتر گزینه های ممکن رو ببینم و سرع بر اساس گزینه هایی که در دیدم بوده تصمیم  گرفتم، قضاوت کردم، رد کردم و انتخاب کردم.

این شتابزدگی با توجه به اینکه غالبا ادم دقیقه 90یی هستم در خیلی از موارد کمکم کرده، اما همیشه هم مفید نبوده. باید بتونم با صبر و ارامش بیشتری تصمیم بگیرم و گزینه ها رو بررسی کنم.


و نکته جالبتری که فهمیدم اینه که دقیقا همین شتابزدگی باعث میشه ادم بسیار سنگدل و بداخلاقی به نظر بیام. چرا که معمولا عجله دارم خیلی سریع به نتیجه برسم و تصمیم بگیرم و همین جلوه ای بی احساس ازم برجا گذاشته و باعث شده قضاوت های خیلی بدی روم بشه.

بنابراین، شتابزدگی هم به لیست پروژه های در دست اقدام اضافه میشه...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

از آموخته های نا محسوس

چندین روزه که تعطیلات یک ماهه م رو تموم کردم و دوباره به خونه برگشتم. به خودم قول داده بودم بعد از تعطیلات حتما به صورت مداوم برم پیاده روی اما خیلی هم به قولم وفادار نبودم. امروز بعد از چند روز دلم هوای پیاده روی کرد.
لباس های ساده و راحت مخصوص قدم زدنم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
مدام با خودم تکرار میکردم بهتره از بین این دو مسیری که میتونم برم، مسیر طولانی تر رو برم.دوست داشتم کمی این تنبلی جمع شده از تعطیلات رو منزوی کنم. اما خب اصرار چندانی هم نداشتم. به دو راهی رسیدم، و نا خودآگاه مسیر طولانی رو انتخاب کردم.

این انتخاب، خیلی برام ارزش داشت. خیلی برام جالب بود.

به این فکر کردم که چرا مسیر طولانی و خسته کننده رو انتخاب کردم که اتفاقا آفتابگیر هم بود؟

قدم زدم، قدم زدم، قدم زدم و دیدم که چون خودم رو مجبور به کاری نکردم.
به نطر ساده میاد. درسته؟ به نظر میاد همه مون هر روز این کارو میکنیم. درسته؟

هروقت دیدی انجام کاری برات سخته، از خودت بپرس چرا داری این کارو انجام میدی.
اگر اجبار درونی باشه، انجام دادنش قطعا خیلی راحت تر از حالتیه که اجبار بیرونی باشه.

اما اگر اجباری نباشه چی؟
لذت بخش میشه.

من فهمیدم که این رو به تازگی کشف کردم. و چه روش خوبی هست.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

از بازاریابی به html5

کمی بیشتر از 9 ماه هست که به بازار کار وارد شدم. البته قبلا کارهای پراکنده زیادی رو انجام داده بودم که هیچ کدوم نتیجه خاصی نداشت: ترجمه، کتابداری، کار در کارگاه خیاطی و دست سازه درست کردن (که البته درست کردن دست سازه لذت بخش ترین کاری هست که تا به حال داشتم).
حالا که کمی کار رسمی و حرفه ای انجام دادم، خیلی پشیمونم که چرا زودتر به بازار کار وارد نشدم! همه چیز در کار لذت بخشه... چالش ها، افراد، مشکلات و حتی خستگی و شیرین تر از همه... پیشرفت!
در همین مدت 9 ماه کار رسمی که انجام دادم 3 بار ارتقا شغلی گرفتم و همین موضوع لذت کار کردن رو برام چندین برابر میکرد!

اما مهترین آموخته من از این دوران، اینه که کمی با خودم راحت تر شدم. کمی به خود عمیقترم دسترسی پیدا کردم. خیلی چیزها رو راجع به خودم فهمیدم که قبلا اصلا ازشون خبر نداشتم.
یکی از بهترین و مثبت ترین چیزهایی که فهمیدم، اینه که عطش بی پایانی به تجربه کردن و یادگرفتن و درخشیدن دارم. نگاه کن! این ترکیب فوق العاده س... 
باید یادبگیرم از این ترکیب خوب، به صورت موثر استفاده کنم. امشب بهم پیشنهاد شد که ب نظارت یک برنامه نویس حرفه ای، برنامه نویسی یاد بگیرم. قرار شد از HTML5 شروع کنم.
پیشنهاد از این ارزنده تر؟ قبول کردم!
همیشه دوست داشتم بتونم برنامه نویس خوبی باشم. نمیدونم میتونم این کارو انجام بدم یا نه، اما به امتحان کردنش میرزه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

تاثیر یک اتفاق بزرگتر

پیش نوشته: در این نوشته به پوشیده شدن یک موضوع توسط موضوع بزرگتر (یا چطور با قضایای روزانه کنار می آییم)میپردازم .بنابراین فکر میکنم خواندنش چندان منفعتی نداشته باشد. اگر کار مهمتری دارید، میتوانید از خواندن این نوشته چشم پوشی کنید و خیالتان راحت باشد چیز زیادی را از دست نخواهید داد.

نوشته:

با استرس فراوان درب سنگین مغازه پوشاک فروشی را باز میکنم! آویز های دست ساز پشت در به صدا در می آیند. این صدا را دوست دارم. مغازه کوچک مثل همیشه شلوغ است. به سختی خودم را به پیشخوان میرسانم. مریم خانم (فروشنده قدیمی تر) تلفنی صحبت میکند. منتظر میشوم تماسش تمام شود. تماسش طولانی می شود. فروشنده دوم که سابقه چندانی ندارد پیشنهاد میدهد که کمکم کند. از او یک دست دیگر کت شلوار طوسی میخواهم؛ از همان ها که دیروز مشابه ش را برای دوستم خریده بودم. به سختی آخرین کت و شلوار را پیدا میکند و بر روی پیشخوان میگذارد. کت و شلوار را خیلی سرسری بررسی میکنم، سالم است.
منتظر می شوم مریم خانم تماسش تمام شود. سعی میکنم خودم را سرگرم کنم. در مغازه انواع آویز های دست ساز، بند های عینک و زیورآلات زیبا فراوان است! به خوبی سرگرم می شوم. سعی میکنم مکالمات مریم را نشونم. اما مغازه کوچک است و عملا نمی شود به مکالمه بی اعتنا بود.
صدایش بالا میرود. به گمانم بزرگ فامیل تماس گرفته برای میانجی گری بین او و اقا فرهاد. آقا فرهاد یکی از دامادهای خانواده است. سعی میکنم با فروشنده دوم سر صحبت را باز کنم، اما مغازه به اندازه ای شلوغ است که نمیشود خیلی وقتش را گرفت. باید به مشتری ها برسد.
بیست دقیقه میگذرد و مریم با عصبانیت خداحافطی کرده و گوشی را قطع میکند.
مردد میشوم. تصمیم میگیرم برگردم، اصلا زمان مناسبی نیست اما مریم بدون ذره ای ناراحتی یا عصبانیت میگوید :
-جانم عزیزم.

چقدر ستودنی! چقدر آرام!اصلا در تصورم این همه تسلط بر اعصاب نمیگنجد. گوشه ذهنم مینویسم که امشب حتما از مریم خواهم نوشت. و بعد با تشویش خیلی زیاد میگویم مانتویی را که دیروز خریدم آورده ام عوض کنم.
پدر و مادر من ، هردو فروشنده هستند. خودم هم تجربیات خوبی در زمینه فروش دارم و به خوبی میدانم تعویض کالای خریداری شده تنها به دلیل تغییر نظر یا سلیقه فرد اصلا خوشایند نیست. انتظار داشتم مقاومت کند و یا حتی دلخور بشود.

مریم اما با آرامش کامل دفتر فروش روزانه را از پیشخوان بیرون آورد، خریدم را پیدا کرد، اختلاف قیمت را محاسبه کرد، کت و شلوار طوسی جدیدم را بررسی کرد و بعد مانتو را پس گرفت و کت و شلوار را به همراه باقی مانده پول به من برگرداند.

و من متحیر از لبخند و آرامش او، خجالت زده از او تشکر و عذرخواهی کردم و از مغازه خارج شدم.

تمام مسیر برگشت به خانه را به مریم فکر کردم. به اینکه پیشبینی میکردم کمی تند بشود. به اینکه انتظار داشتم مقاومت کند. و به این نتیجه رسیدم:

مریم شرمنده بود! من مکالمات او را شنیده بودم، تشویش او را دیده بودم، بیست دقیقه معطل شده بودم. او شرمنده بود. و این مانع واکنش او به اتفاق ناخوشایند تعویض مانتو شد.
البته نمیتوانم کنترل خوبی که بر اعصابش داشت را کتمان کنم!

مریم امروز من را متحیر کرد. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس