not meant to survive

روز آخر، قبل از رفتنش، کاکتوسی برایم خرید.
میدانست چقدر کاکتوسها را دوست دارم.

بلاهای زیادی بر سر این کاکتوس آمد: دوبار گلدانش برگشت، یکبار گلدانش عوض شد، چندبار بدون آب ماند اما هربار دوام آورد.

همیشه در دلم میگفتم، روزی که با پشیمانی برگردد کاکتوس را میدهم دستش برود.

او پشیمان هست، اما... برنگشته.

من رهایش کرده ام و حال کاکتوس اصلا خوش نیست...
کاکتوس قشنگم ریشه اش پوسیده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
هلیکس

خرید کردن از سوپر مارکت محله

پیش نوشته: راستش نمیدانم چه شد که دلم خواست بیایم اینجا و این را برایتان بنویسم اما حالا که می نویسم دلم میخواهد بدانید که کلی انرژی و فکر خوب و یک لبخند پشت این نوشته هست.

نوشته: همدان که بودم، یکی از بزرگترین لذت ها را در خرید کردن از فروشگاه های بزرگ تجربه میکردم. خب برای اولین بار مستقل و تنها شده بودم و خرید بیشتر مایحتاج روزانه ام بر عهده خودم بود. از قدم زدن در فروشگاهها لذت میبردم، از مقایسه قیمت ها لذت میبردم، از تنوع محصولات لذت میبردم. کم کم این عادت، به تسلی تبدیل شد. هروقت دلم میگرفت و اجازه نداشتم مدت زمان زیادی را بیرون از خوابگاه بمانم، به فروشگاه بزرگ پشت خوابگاهمان میرفتم و برای خودم مینی ویفر شکلاتی و چند جور بیسکوییت و نوشیدنی میخریدم و کمی ارام می شدم و به خوابگاه برمیگشتم.

همین عادت باعث شده بود که در هفته حتی یک بار هم به سراغ عمو منصف نروم. عمو منصف مغازه دار خوش اخلاق و منصف سر میدان بود. همیشه هم وقت داشت کمی سر به سرت بگذارد. همیشه هم حسابش درست و بود کم فروشی نمیکرد. 

عادت را با خودم به خانه آوردم. اما خانواده ام روش خرید کردنشان متفاوت بود: از همسایه و آشنا خرید میکردند. از سوپرمارکت سر محله خرید میکردند. من هم به مرور زمان به روش خرید کردن خانواده خو گرفتم. 
این تغییر باعث شد کمی به مرور کردن عادت خودم بپردازم. به نظرم خرید کردن از سوپر مارکت های بزرگ، میوه فروشی های بزرگ، مجتمع های پخت نان بزرگ بسیار لذت بخش خواهد بود اما کیفیت اجناس خریداری شده تفاوتی نخواهد داشت. در مورد نانوایی حتی میتوانم بگویم نان خریداری شده از نانوایی های سنتی و کوچک کیفت بهتری خواهد داشت.

دلایل اقتصادی دیگری هم دارم که به احتمال بالا چندان درست نباشند اما حس میکنم اگر از سوپرمارکت محله خرید کنم کمی گردش مالی را منصفانه تر کرده ام و همین دلیل باعث می شود که هم با خرید کردن از این سوپرمارکت حس خیلی خوبی را تجربه کنم و هم با مغازه دار کمی خوش و بش کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

i had a flashback

سرم تیر کشید
من هیچ وقت سابقه سردرد را نداشتم
نهایتا چشمانم درد میگرفت
گوشم درد میگرفت
فکم درد میگرفت
اما سردرد؟
هیچ وقت!

پشت سرم درد گرفت، شدیدا تیر میکشید
و ناخودآگاه با هر دودستم سرم را گرفتم و فشردم
همین سردرد صدای خنده ام را قطع کرد
هیچکس نفهمید
اما او برگشت و نگاهم کرد

با نگرانی

لعنتی! نگرانی؟ چرا؟ به تو چه ربطی داره آخه؟


به خانه رسیدم، کمی فکر کردم
به سینا پیام دادم
سینا همیشه کار درست لعنتی را میداند.

تشویقم کرد به دیدارش بروم
 و حرف بزنیم

با اکراه به پای میز محاکمه آمد.
ساعت ها با هم صحبت کردیم. عوض شده بود. به اندازه دوسال عوض شده بود.
اما هنوز هم زبانش را میدانستم


زبانش را باز کردم
گفت حسادت میکند، به هرکسی که به من نزدیک می شود و او نیست
گفت یک سال تمام هر روز که چشمانش را باز میکرده به من فکر میکرده
و هرشب قبل خواب فکرهای صبحش را مرور میکرده

ضربه کاری بود
انتظارش را نداشتم
باید محاکمه میشد
حال دلم میخواست ببخشمش


نبخشیدم. دستانش را گرفتم، آرامش کردم. باز هم حرف زدیم. ساعت ها.

باز هم حرف زدیم
ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها


و من فهمیدم که او برای من تمام شده است. ما فقط هردو خاطره ای را سخت در آغوش کشیده ایم و با عطرش مست می شویم.
نبخشیدمش.

اگر ببخشمش راه را برای بازگشتش باز میکنم.
نمی بخشمش.

ما نباید هیچ وقت برگردیم. این راه اشتباه است. سراب است. هیچ چیز آنجا نیست. هیچ چیز.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

وقتی که دردت را میدانم

سخت است، این که آدم زبان خودش را یاد بگیرد خیلی سخت است.
حداقل برای من که سخت بود.
که بدانم دلیل بهانه هایم چیست. که بدانم هر هوایی که به دلم میفتد را چطور آرامش کنم.
که بدانم چه وقتهایی اگر خودم را رها کنم اشکم روان میشود و چه وقتهایی میتوانم خودم را گول بزنم که یادم برود.
که خودم را ارام کنم، خودم را دلداری بدهم. کلاه بگذارم سر خودم حتی.

همه اینها را یادگرفته ام، اما هنوز نمیتوانم هجوم یکباره خاطرات را کنترل کنم.
مثل وقتی که خسته از سرکار میرسم، به اتاق خودم پا میگذارم و غرق در عطری آشنا میشوم و پایم از روی خط زمان میلغزد و همه خاطراتی برای کمرنگ شدنشان جنگیده ام یکباره جان میگیرند...
مهمان عزیزم میرود، عطرش در اتاق میماند و من هنوز باید با شبیخون خاطرات بجنگم. عقب برانمشان و مغلوبشان کنم.

این را هم یادبگیرم، به خودم یک جایزه درست و حسابی میدهم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

the point...

i pretend to love people
It's embarrassing but real.
I think its a consequence of loving too much...
What do u expect when u love someone more than u love yourself? This ain't right and it wont come to something right.
This is why balance matters!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هلیکس

محکوم به دختر بودن

من به خوبی به حقایق آگاهم.
بله، من یک دخترم.
بله، من ساکن یک شهر کوچکم.

بله، در خانواده ایرانی- سنتی تصمیم اول و آخر با پدر خانواده است.

اما این همه حقایق نیست.

من همیشه یک دختر بوده ام. و همیشه بیزار بوده ام از اینکه در این گوشه دنیا یک دختر شده ام.

چند سالی بود که با خودم و با جامعه کنار آمده بودم. چندسالی بود که سکوت میکردم و منزجر میشدم و میگذشتم. برای چیزی نمیجنگیدم.

نه که چیزی برای جنگیدن نداشته باشم، چرا... دلایل بسیاری برای جنگیدن و پیروز شدن داشتم. اما هزینه این نبرد ها آنقدر بالا بود که توان پرداختش را نداشتم.

بگذارید حقیقت دیگری را به شما بگویم.

فرض کنید چهل روز است که به یک شرکت که در سطح ملی فعالیت می کند و شناخته شده است وارد شده اید.

فرض کنید چهل روز با تمام قوا تلاش میکنید. شما یک کارشناس ساده هستید. اما هر روز با مدیر عامل صحبت میکنید و مدیر عامل برای شنیدن سخنان شما همیشه وقت دارد.

فرض کنید بعد از چهل روز می آیند و به شما می گویند کاش میشد ده تا نمونه از روی تو کپی میگرفتیم.
نمی شود در آن واحد در 4 واحد متفاوت کار کنی؟ فرض کنید بعد از چهل روز به سطحی از اهمیت برسید که کارمندانی که دو سال سابقه کار در آن شرکت را دارند، نرسیده اند.

فرض کنید به شما این فرصت را بدهند که بخش فروش عمده شرکت را به تنهایی هدایت کنید.

و فرض کنید هزینه سفرتان به سراسر ایران هم(در صورت پر بازده بودن بخش عمده) پرداخت شود.


آیا این پیشنهاد را رد میکنید؟

من که اینطور فکر نمی کنم.

من هم رد نکردم.


اما من یک دخترم.

دختری از اهالی یک شهر کوچک که مردمش هیچ دغدغه ای جز فضولی در زندگی یکدیگر ندارند.

من اصلا نباید کار کنم و مستقل باشم. چون هیچ نیازی به این کار ندارم.

هیچ دختر مجردی در شهر من حق ندارد به تنهایی چمدان کوچکش را برای سفر های کاری ببندد و راه بیفتد و از فرصتهایش استفاده کند.

بهتر است به شغل ها کم دردسر تر رضایت بدهد... اخر چه کسی گفته دختر برای این کارها ساخته شده؟ چه کسی گفته دختر باید رویا پردازی کند و در رویاهایش خودش را در سطح تجارت جهانی ببیند وقتی که حتی  اجازه ندارد در سطح ملی دست به تجارت بزند؟ 

دختر باید راضی باشد.

نه به رضای خودش، نه به رضای خدا.

به رضای جامعه

به رضای حرف مردم

به رضای مردهای خانواده اش

گفتم باید؟

بله، باید. اما مگر ما همیشه از باید ها تبعیت کرده ایم؟

بهای این نبرد را میپردازم و پیروز می شوم.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
هلیکس

به سطح برو

به سطح برو.
آنجا نه دردی هست و نه غمی.
در سطح، هرچیزی گذار است.
آدم های زیادی را انتخاب کن، و با هرکدام بیشتر از چند جمله سخن نگو.

به هیچ کس بیشتر از چند ثانیه نگاه نکن.
به هیچ کس بیشتر از چند لحظه فکر نکن.
به سطح برو.

دوستان زیادی داشته باش و هیچ کدام را حقیقتا نشناس.

به سطح برو

آنجا غمی نیست.

و بعد با افتخار اعلام کن:
من سنگ خوشبختی هستم.


پ.ن: شاید موقت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
هلیکس

تو؟

خواستم تو را هم پیامبر بخوانم
نشد
تو برای من پیامبر نبودی
راستش را بخواهی، من هنوز نمیدانم تو را چه باید بخوانم
پیامبر می آید که راه نشان بدهد و چشم باز کند
تو هم، راهی را به من نشان دادی و چشمانم را به روی خیلی چیزها باز کردی. شاید تو هم می توانی پیامبر من باشی. اما تو بیشتر از اینها بودی.

راستش را بخواهی، خیلی ساده بخواهم بگویم، به نظرم اینطور است که هرکسی
هر ادمی
باید خیال لطیفی و نازکی را داشته باشد در دل، که هروقت برید از همه چیز، در آغوشش بکشد و آرام موهای پشت گرنش را نوازش کند و برایش از دنیایی بگوید که وجود ندارد

راستش هنوز هم روزهایی که کم می آورم، معجزه تورا در آغوش میکشم....
از راه میرسم، دست و صورتم را می شویم. نهارم را (معمولا با 4 ساعت تاخیر ) می خورم، راه میفتم میروم روی زمین پای مبل دارز میکشم و پاهایم را میگذارم روی مبل، دسته ای از موهایم را به روی چشمانم میکشم
و برای خیالت از دنیایی می گویم که هیچ وقت نبوده است... که هیچ وقت نخواهد بود... بعد آرام می گیریم و بقیه روز را خیلی راحت تر میگذرانم
میبینی؟
بودنت مهم نیست
نبودنت مهم نیست
تو نیستی و
معجزه تو، همراه من است و هنوز التیام میبخشد.
بگو ببینم،
معجزه کدام پیامبر بعد از خودش ادامه داشت؟
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هلیکس

درماندگی-2

هوای گرم بیرون سالن روی صورتم می نشیند. نور چشمانم را میزند. با دستم بر چشمانم سایه می اندازم و سه پله را با شک پایین می آیم. پاهایم سست شده اند. یادم می افتد که عینک آفتابی دارم... چه خوب... چه خوب. دلم میخواهد صورتم را پنهان کنم. میدانم الان صورتم چه شکلی شده است. دوست ندارم هر کسی چشمش به این صورت بیفتد، این حالت چهره را دوست ندارم کسی ببیند... مگر افرادی خاص. مثلا عاطفه همیشه میگفت: وقتی این شکلی میشی نمیدونم باید چیکار کنم.
یا او... او وقتی این چهره را می دید دست و پایش را گم میکرد. از خودش عصبانی میشد و عصبانیتش به من منتقل می شد و جنگ راه میفتاد و دعوایی که در سکوت ادامه پیدا میکرد و با کوبیدن درهای ماشین شدت می گرفت.
سه شنبه ساعت 17 من در میدان اصلی شهر کوچکم، چهره ام را با عینک آفتابی بزرگم می پوشانم. دلم برای آن شهر سرد تنگ می شود. همانجا که تا دلم می خواست در خیابان هایش، کوچه هایش، کوچه باغ هایش قدم میزدم و هیچ نگاهی برایم سنگین نبود: هیچ نگاهی، نگاه یک آشنا نبود. من آنجا غریب بودم. غریب و آزاد.
کاش هنوز هم غریب بودم، گم بودم، نامرئی بودم. آنجا هروقت دلم میگرفت، راه میفتادم و میرفتم. میرفتم و میرفتم و میرفتم و هربار تاریکی هوا دستم را میگرفت و به زور من را به آن دخمه تنگ و تاریک و خفه می کشاند که باز هم الکی لبخند بزنم و بروم در نقش یک دختر عادی با حالی عادی.
یاد آن روز زمستانی میفتم که قلبم در چهار راه خوشبختی گرفت. یاد حس تنهایی که در صدم ثانیه وجودم را فراگرفت. یاد درماندگی خودم میفتم. به تیرچراغ برق تکیه دادم. و تمام شدم. برای یک لحظه تمام شدم. نفسم بند آمد. چراغ سبز شد. ماشین ها راه افتادند. صدا در گلویم مرده بود. دفن شده بود.
نه نفسی، نه صدایی... نه دستی.
آن لحظه ی تار بود که معنی غریب را به من فهماند.
نفسم برگشت. قفسه سینه ام کمی آرام گرفت و من دست تاریکی را گرفتم.
بعد از آن روز، دیگر در هیچ ماشینی را محکم نبستم و دیگر سکوت نکردم.
آه...
کاش تنها به سینما نمی رفتم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس

پیامبر کنکور

کنکور برای من با نام دوستی عزیز عجین است.
دوستی که تمام جزییات اشنایی و مکالماتمان را هنوز هم به یاد دارم.
دوستی که بعد از این، پیامبر میخوانمش.

او پیامبر دوران کنکور من بود. آمده بود چهارچوب دنیای من را بگیرد دستش و هی بزرگ و بزرگترش کند. آمده بود ذهنم را رشد بدهد که در چهارچوب گم نشود.

پیامبر من، ادم عجیبی بود. آدم فعالی بود. بسیار بلند پرواز و البته جاه طلب بود. از اینکه قدرت بگیرد در هر رابطه ای لذت میبرد. از اینکه به من کمک میکرد، لذت میبرد. از اینکه دستم را میگرفت و از تاریکی بیرونم می کشید، لذت میبرد.

پیامبر من، دنیایش مرز نداشت. دغدغه هایش جهانی و حتی کیهانی بود.

از دیدنش لذت می بردم. از موفقیت هایش، از هوشش، از پشتکارش، از شوخ طبعیش، از مودب بودنش... همه چیزش برایم تحسین برانگیز بود.

بعد از کنکور، دیگر هیچ وقت با او همکلام نشدم. هیچ خبری از او نداشتم.
میگفتند بسیار عوض شده است و من خوشحال شدم که هیچ کانال ارتباطی با او نداشتم؛ دوست دارم پیامبرم را همانگونه که بود به خاطر بیاورم.

فلسفه هایش را دوست داشتم. گهگاهی غریبه ای میخواست تا برایش وراجی کند و من با کمال میل گوش هایم را در اختیارش میگذاشتم و لذت می بردم.

این روزها که دیگر اصلا هیچ خبری از او ندارم، اما حاضرم شرط ببندم در حال فتح لحظاتش و فتح دنیاست... در حال لذت بردن از زندگیش است
و این حسادت من را برمی انگیزد.

همیشه، علاوه بر اینکه تحسینش میکردم، به او حسادت میکردم. حتی هنز هم به او حسادت میکنم.

اما همیشه برایش بهترین ها را آرزو میکنم.

آدم های کمی را می شود دید که سرشار از توانایی و بلند پروازی و پتانسیل های بسیار باشند و از همه شان با آگاهی کامل استفاده کنند.
او اینگونه بود.
پیامبر!

پیامبر سالهای 87 تا 90 من
برایت بهترین ها را آرزو میکنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هلیکس